پرنده که رفت ، بگذار برود

هوای سرد بهانه است ، هوای دیگری درسر دارد...

نوشته ای از یك عاشق به نام :مژده| یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 17:55 | + | موضوع: |

 

داروخانه هم می داند که ما زخمهایمان زیاد است که

بقیه پولمان را چسب زخم می دهد!

.

نوشته ای از یك عاشق به نام :مژده| یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 17:54 | + | موضوع: |

 

دلت را به هر کسی نسپار


این روزها برخی ها از سپرده ات هم بهره میخواهند...

نوشته ای از یك عاشق به نام :مژده| یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 17:53 | + | موضوع: |

 

حتی دوباره خندیدن هم دل می خواهد که من ندارم....

نوشته ای از یك عاشق به نام :مژده| یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 17:53 | + | موضوع: |

 


دیگر عاشقانه نمینویسم



اگر نوشتم مخاطب خاص ندارد چون کسی ارزش خاص بودن را ندارد !


نوشته ای از یك عاشق به نام :مژده| یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 17:15 | + | موضوع: |

 



            صندوق صدقات نیست دل من


که گاهی سکه ای محبت در آن بیاندازی


و پیش خدای دلت فخر بفروشی که مستحقی را شاد کرده ای . .


نوشته ای از یك عاشق به نام :مژده| یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 17:13 | + | موضوع: |

 

چند روزیه سیگار دلمو میزنه میلی ندارم بهش



اما بی انصافیه اونجور که تو منو ترک کردی ، ترکش کنم

نوشته ای از یك عاشق به نام :مژده| یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 17:13 | + | موضوع: |

 


دم گربه ها گرم با بو کردن میفهمن هر


آشغالی ارزش خوردن نداره


ما تا از کسی نخوریم نمیفهمیم آشغاله

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :مژده| یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 17:12 | + | موضوع: |

 

تيشه ندارم

!

اما،با دستهاي خالي ام، سنگ هاي كوه

را، دانه دانه ميكنم!


شايد "فرهادم"در دل كوه جا مانده باشد!!

نوشته ای از یك عاشق به نام :مژده| یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 17:10 | + | موضوع: |

 

جهان برایم دیگر هیچ نداشت

و من دلیر،مغرور و بی نیاز اما نه از دلیری و غرور و استغنا،

که از نداشتن، از نخواستن.

زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد

هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد

و من تهیدست تر از آن که از دست دادنی مرا بترساند

دکتر علی شریعتی

نوشته ای از یك عاشق به نام :مژده| دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 | 10:11 | + | موضوع: |

 

 

 

 

نا مساوی

 

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند  

ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :

بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی

مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،

 آب دهانش را قورت داد

خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت

 

برگه مجتبی ،  دست به دست بین معلم ها می گشت

اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود

امتحان ریاضی ثلث اول :

سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید

جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما

سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟

جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه

که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد

و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند

سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟

جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم

بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست

 

معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد

سئوال : نامساوی را تعریف کنید

جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران

اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد

سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟

جواب : همان خاصیت پول داری است آقا

که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی

و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی

سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟

جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ،

  که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود

 

معلم ریاضی ،  ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت

مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،

برگشت با صدای لرزانش فریاد زد

آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟

بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید

 و پشت در گم شد


-- 

 

 



--

در هر طلوع و غروب خورشید، شاد باش و خوب زندگی کن، شاید فردایی نباشد

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :مژده| دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 | 10:9 | + | موضوع: |